
مي شناختمش.اولين بار چهار سال پيش توي يه كار نمايشي ازش دعوت كرده بودم و خوب هم خودش رو نشون داده بود، هشت ماه بعد دومين كار و پنج ماه بعد سومين كار نمايشي رو با هم انجام داده بوديم و بعد از اون ديگه هيچوقت نديده بودمش و فقط گاه گاهي پدر يا مادرش رو كه مي ديدم سراغ اون رو هم مي گرفتم....
اولين ملاقات ما اون يه دختر جوان 21 ساله بود و من سادگي و ساده پوشي و نجابتش رو خيلي دوست داشتم، ولي حالا سه سال از آخرين ملاقات ما مي گذشت و اين خانمي كه حالا در پارك كنار اين جوان ايستاده به جز نام و نام خانوادگي هيچ شباهت ديگه اي با اون نداره و حالا من رو به اون آقا معرفي مي كنه: جناب آقاي... كارگردان خوب كارهاي من و اين آقا هم نامزدم فرزاد......و چنان دست فرزاد را در دستش فشار داد كه احساس كردم كه اگر اين خانم، زور و قدرتي داشت الان فرياد اين فرزاد بيچاره در اومده بود.....
تبريك مي گم و براي هر دوشون آرزوي خوشبختي مي كنم و خداحافظي مي گيرم،چند قدمي هنوز دور نشدم كه صداي او من را به ايستادن مي خواند:
آقاي فلاني، تو رو خدا به بابا و مامانم چيزي نگيدا....آخه اونها هنوز خبر ندارن كه من نامزد كردم!!!
پي نوشت: راستي معاني واژه ها چقدر تغيير كرده اند، نامزد رو چند سال پيش يه چيز ديگه مي گفتيم، نه؟؟؟
پي نوشت بعدي: يعني ميشه يه آدمي به سن و سال من، اين همه از دنيا عقب افتاده باشه؟؟؟

