
ديشب دوباره يه تنهايي خيلي زيبا برام پيش اومد و تونستم يه شب تا صبح رو تك و تنها سر كنم.....
مثل ساير شبهاي تنهايي، هدفون رو توي گوشم ميزارم و يه سي دي رو با چشم بسته از توي كشوي ميزم انتخاب مي كنم و ميزارم توي دستگاه و منتظر مي مونم تا ببينم شانس امشبم چطوره؟
عجيب بود، سي دي كه چندين ماه ازش بي خبر بودم، بالا اومد: قصه هاي خاله سوسكه!!!
دوستش دارم و با اشتياق گوشش ميدم، ولي باز هم وقتي به اونجا ميرسه كه خاله سوسكه به تمام خواستگارهاش ميگه: اگه كه من زنت بشم، مونس و همسرت بشم، منو با چي ميزني؟.....
....و باز هم اين سوال براي من پيش مياد كه: چرا خاله سوسكه كتك خوردن رو حق مسلم خودش ميدونه و كتك زدن رو حق مسلم شوهرش؟؟؟ و اصلاً به اصل موضوع اعتراضي نداره، بلكه اون چيزي كه براش مهمه اينه كه اين آلت ضرب و شتم كمتر درد داشته باشه.......؟؟؟
پي نوشت: راستي، خاله سوسكه سمبل زن ايروني نيست؟

به دخترم كه تازه از سالن آرايش بيرون آمده و آماده رفتن به مجلس جشن هستيم نگاهي مي كنم، آنقدر زيبا شده كه اشك چشمانم را نمي توانم مخفي كنم، هنوز پنج سالش تمام نشده ولي آنقدر شيرين زبان است كه هر جا مي رود، جاي خودش را باز مي كند،خانم آرايشگر هم سفارش دود كردن اسفند را كرده بود.....
مرواريدهاي سبز زيبا رنگي را كه آرايشگر ماهر، با نهايت هنر و استادي روي موهايش وصل كرده، زيبايي او را صد چندان نموده، دوست دارم با او حرف بزنم....و شروع مي كنم:
بابا جون، مي دوني اين مرواريدها از كجا اومدن؟
دخترم:بله بابا جون، يه آقاهه كه شغلش غواصيه رفته توي آب دريا، اينها رو از توي شيكم صدف خانوم دراورده و بعدش فروخته به مغازه دار، پولش رو گرفته رفته واسه بچه هاش چيزي بخره، بعد اين خانم آرايشگر هم اومده به آقاي مغازه دار پول داده و اين ها رو خريده اورده توي سالن آرايش، من هم پولش رو دادم و اينها رو از اون خريدم و.......
به خدا برايم اصلاً جاي تعجب ندارد كه كودكان زير پنج سال هم با پول و اسكناس آشنايند و مي دانند كه هيچ كاري را ديگر كسي مفت و مجاني انجام نمي دهد، چند وقت پيش هم با چند نونهال كه از مهد كودك براي اجراي برنامه بچه ها به استوديو اومده بودن، هم كلام شدم و ديدم كه اونها هم خيلي پول و ارزش اون رو مي شناسن، به ياد آوردم زماني كه من به اين سن و سال بودم، و نه تنها من، بلكه نسل من، اصلاً نمي دانستيم كه پول چيست و چه كاربردي دارد، خدا شاهده كه هميشه فكر مي كرديم كه همه چيز بر اساس دوستي و رفاقت رد و بدل ميشه و توي مهد و مدرسه به هم مي گفتيم: يه آقايي كه دوست باباي ماست، ديشب موهامون رو اصلاح كرد.....

این داستان ممکن است در جایی و در یک زمانی اتفاق افتاده و یا اینکه در آینده اتفاق بیفتد٬پس زیاد جدی نگیرید.
پرسيدم برنج..... كيسه اي چنده؟
گفت: هر كيسه 25000 تومن.
گفتم: عيد نوروز از شما خريدم 19000 تومن.
گفت:بله، ولي گرون شده توي همين چند روز.
گفتم: خب، چاره اي نيست، دو كيسه بزاريد كنار، ماشين همرام نيست.فردا صبح ميام مي برم.....
صبح كه رفتم گفت: مي بخشيد، اين برنج شده كيسه اي 27500 تومن!!!
پي نوشت1: اين داستان خيالي نيست(شايد هم باشد).
پي نوشت2: عكس تزئيني است.
پی نوشت۳: در پست قبلی مجبور شدم٬علیرغم میل باطنی ۴۱ کامنت از کامنت های دوستان را تایید نکنم.خواهش می کنم در گذاردن نظر٬رعایت قواعد و محدودیت ها را نموده تا برای هیچکدام از ما(نه من و نه سایر دوستان)مشکلی پیش نیاید.جای بسیاری از دوستان نیز در پست قبلی خالی بود:محمد مراد گرامی٬احمد گرامی٬ پیمان عزیزم٬ترانه خانم مهربان٬.....برای همگی آرزوی سلامتی دارم.

مي شناختمش.اولين بار چهار سال پيش توي يه كار نمايشي ازش دعوت كرده بودم و خوب هم خودش رو نشون داده بود، هشت ماه بعد دومين كار و پنج ماه بعد سومين كار نمايشي رو با هم انجام داده بوديم و بعد از اون ديگه هيچوقت نديده بودمش و فقط گاه گاهي پدر يا مادرش رو كه مي ديدم سراغ اون رو هم مي گرفتم....
اولين ملاقات ما اون يه دختر جوان 21 ساله بود و من سادگي و ساده پوشي و نجابتش رو خيلي دوست داشتم، ولي حالا سه سال از آخرين ملاقات ما مي گذشت و اين خانمي كه حالا در پارك كنار اين جوان ايستاده به جز نام و نام خانوادگي هيچ شباهت ديگه اي با اون نداره و حالا من رو به اون آقا معرفي مي كنه: جناب آقاي... كارگردان خوب كارهاي من و اين آقا هم نامزدم فرزاد......و چنان دست فرزاد را در دستش فشار داد كه احساس كردم كه اگر اين خانم، زور و قدرتي داشت الان فرياد اين فرزاد بيچاره در اومده بود.....
تبريك مي گم و براي هر دوشون آرزوي خوشبختي مي كنم و خداحافظي مي گيرم،چند قدمي هنوز دور نشدم كه صداي او من را به ايستادن مي خواند:
آقاي فلاني، تو رو خدا به بابا و مامانم چيزي نگيدا....آخه اونها هنوز خبر ندارن كه من نامزد كردم!!!
پي نوشت: راستي معاني واژه ها چقدر تغيير كرده اند، نامزد رو چند سال پيش يه چيز ديگه مي گفتيم، نه؟؟؟
پي نوشت بعدي: يعني ميشه يه آدمي به سن و سال من، اين همه از دنيا عقب افتاده باشه؟؟؟

حتماً شما هم بارها با اطلاعيه ها و آگهي هاي استخدام در شركت ها و سازمانها و جذب ويزيتور، با عنوان جالب « ترجيحاً خانم با روابط عمومي بالا » برخورد كرديد و شايد براي شما هم سوال پيش اومده كه اصلاً چرا خانم و چرا روابط عمومي بالا؟؟؟ خود من جواب چرا خانم رو خوب مي دونم ولي معناي روابط عمومي بالا برايم مبهم بود تا ديشب كه معناي دقيق اين اصطلاح روابط عمومي بالا واسم جا افتاد:
توي يكي از كافي نت هاي خوب و دنج اهواز نشسته بودم و مشغول رسيدگي به امور وب!!! بودم كه خانمي حدوداً 5-24 ساله زيبا چهره و خيلي هم شيك پوش وارد شد و با رويي گشاده و ناز و افادهء آنچناني (همون روابط عمومي بالا) وارد شد و مستقيماً به سراغ متصدي كافي نت كه سخت مشغول چت كردن در ياهو مسنجر بود رفت و با صدايي دلنشين سلامي كرد و آقا هم بدون اينكه حتي سرش را بالا بياورد زير لبي جوابي داد و به كارش ادامه داد.
دختر: مي بخشيد آقا، من از كانون تبليغات .... خدمتتون رسيدم واسه چاپ آگهي توي صفحهء نيازمندي هاي كانون....
مرد:ما نيازي نداريم، معمولاً مشتري هاي ما اينجا رو مي شناسن و به دوستانشون معرفي.....(در همين لحظه سرش را كمي بالا آورد و چشمي به جمال خانم انداخت)
تته پته افتادن و رنگ به رنگ شدن آقاي متصدي ديدني بود....
دختر: ولي من فكر مي كنم كه اينجا با تمام ويژگي هاش نياز به معرفي داره، شما نمي خوايد كه....
مرد: البته من با شما كاملاً موافقم، مخصوصاً اينكه تصميم داريم اينجا رو توسعه هم بديم.....اتفاقاً حس مي كنم بايد يه كمي تبليغ بكنم واسه اينجا....
دختر: موافقم،من هم واسه همين كار اينجا هستم ديگه،قيمتي هم نداره، مبلغ هر نوبت آگهي ميشه....
مرد: اصلاً قيمتش مهم نيست، هر چي كه باشه ارزش داره، ولي مي خوام كه خيلي ويژه و درست واسمون تبليغ كنيد!!!
دختر: اون كه حتماً، روي جفت چشمام....
مرد: چشماتون بي بلا،....راستي من مي تونم شمارهء شما رو داشته باشم؟
دختر: بله خواهش مي كنم: .....0935
مرد:واي واي واي...دور از جونتون،بلا نسبت شما باشه!!! خانمي مثل شما و 0935؟؟؟آخه شما بايد ايرانسل دستتون بگيري؟حيف نيست؟
دختر: خب....آخه تازه شروع به كار كردم، همين روزها يه خط ثابت واسه خودم مي خرم...
مرد: واسه چي شما بخري؟مگه من جنازه شدم كه شما بري واسه خودت خط بخري؟
دختر( با عشوه اي كه...الله اكبر!!!): واه....دور از جونتون، خدا نكنه....نگيد تو رو خدا....ناراحت شدم.
مرد(حسابي جو گير شده بود):آهاي پسر، بدو دم اين مغازه موبايل فروشي تا تعطيل نكرده، يه خط صفر با شمارهء روند و خوشكل با يه گوشي توپ واسه خانم بردار بيار....بهش بگو واسه من مي خواي(و چشمكي به همكارش مي زند)
مرد: خب راستي، واسه چي سرپا هستيد؟بشينيد تا بگم واستون بستني بيارن...
دختر: مرسي!!! دير وقته بايد برم خونه...
مرد: ميري، مگه منزلتون كجاست؟
دختر: يه جاي دور....
مرد:پشت قلهء قاف هم كه باشه، خودم ميرسونمتون.
دختر: مرسي، قصد مزاحمت ندارم.
مرد: چه حرفا؟شما مراحمي!!!
همكار مرد وارد مي شود و در حالي كه سعي دارد تا خنده اش را مخفي كند، رو به مرد مي گويد: همين چند دقيقه پيش تعطيل كرده....شكمش سير شده ديگه!!!
مرد: ايرادي نداره، صبح اول وقت يادت باشه، ببين جديدترين گوشي كه داره چيه، با يه خط توپ وردار و بيار بزار توي كشوي من......
و بعد رو به دختر: خوب خانومي(فوري پسر خاله شد)، من در خدمت شما هستم، مسيرتون كجاست؟.........
....و من معناي دقيق روابط عمومي بالا را دانستم!!!
پي نوشت1: اگر به زودي، شاهد آگهي استخدام با اين مضمون بوديد اصلاً تعجب نكنيد: به يك منشي قد بلند، ابرو كمون، چشم سياه، زيبا چهره، ترجيحاً خانم، نيازمنديم!!!
پي نوشت2: سه سال پيش خانمي براي من تعريف كرد كه براي استخدام به عنوان ويزيتور به يك شركت توليدي مراجعه كرده ولي مدير اون شركت كه يك مرد بوده به ايشون گفته:...با اين ابروها و صورت اصلاح نكرده؟؟؟!!!
پي نوشت3: راستي، تا بحال آگهي هاي استخدام ويزيتور و منشي خانم ترجيحاً دوشيزه را ديده ايد؟؟؟

چند روز پيش براي حل يك مشكل حقوقي به اتفاق طرف دعواي خودم به يكي از شعب حل اختلاف رفته بودم و چون بر حق بودنم كاملاً مشخص و واضح بود، نيازي هم به ايجاد رابطه و سفارش نديدم و بعد از چند دقيقه انتظار، وارد اطاق دادرسي شدم.
در بدو ورود به دفتر دادرسي، با آقايي كه مسئول رسيدگي به اين پرونده بود و ظاهري صالح و مومن هم داشت سلام و عليكي كردم و ايشان هم جواب دادند و بعد چنان با طرف دعواي بنده صميمانه دست داد و به زبان محلی و بدون زير نويس احوالپرسي كرد كه احساس كردم ايشون بعد از سالها انتظار پسر عموي گم شدهء خودشون رو پيدا كردن و تازه فهميدم كه دنيا دست كيه!!!
يك نوشته اي به نقل از مولا علي(ع) توي يه قاب قشنگ بالاي سر آقاي دادرس نصب شده بود بدين مضمون:«حق، ساده ترين چيز است وقتي كه از آن صحبت مي كنيم و سخت ترين چيز است وقتي كه بخواهيم بدان عمل كنيم».
نتيجه دادرسي كه اعلام شد، بيشتر به اين جمله ايمان آوردم!!!
پي نوشت1: چون به حقانيت خودم اعتقاد داشتم، بعد از خروج از محكمه، خيلي راحت گوشي موبايلم رو روشن كردم و شمارهء يك دوست را گرفتم و طي چند كلمه، موضوع رو به عرض اين بزرگوار رسوندم، و در همون لحظه نتيجه دقيقاً 180 درجه به نفع بنده چرخيد.به همين راحتي!!!
يه پي نوشت ديگه: همون مولا علي(ع) فرموده اند كه حق گرفتني است نه دادني، من هم رفتم و گرفتم!!!

توي زندگيم، عكس زياد گرفتم، عكس هاي تلخ و شيرين، عكس از دوستي و آغاز عشق، عكس از طلاق و جدايي، از تصادف و خونريزي، از رقص و پايكوبي، از بدن و لاشهء پاره پاره، از لحظهء زيباي اولين بوسهء مادر به نوزادش.....
اما هيچكدام، مانند اين عكس تكانم نداد......
بخدا جگرم خون شد......
پي نوشت: همين اهواز، همين امروز، همين ظهر و همين گرماي امروز!!!

آلونكي، شايد به نام خانه، فاقد هر گونه امكانات رفاهي و معيشتي، با سقف و ديوارهاي در حال ريزش، با ساكنيني كه بمراتب وضعيتي بدتر از خود اين ويرانه دارند، مجهز به سيستم رسيور و ماهوارهء ديجيتال، آن هم با دو ديش براي استفادهء بهينه از شبكه هاي مختلف.....همين امروز ساعت 15:30 آبادان.
راستي داريم به كجا مي رويم و به كجا مي رسيم؟؟؟
پي نوشت1: يادم به آن بيت زيبا افتاد كه:خانه چو از پاي بست ويران است، خواجه در بند نقش ايوان است!!!
پي نوشت2: وقتي سارقين محترم، دوربين آدم رو ميبرن،خب معلومه كه بايد با موبايل عكس گرفت!!! عكسي هم كه با موبايل گرفته بشه از اين بهتر در نمياد.

چند وقت پيش، توي يكي از پستهاي نوروزي شب نويس، به نقل از يكي از مسئولين ذيربط در استان خوزستان، براي شما نوشتم كه امسال، سال بسيار پر از گرد و غباري را در پيش رو داريم.....
خب، اين پيش بيني (استثناً)درست از آب در اومد و امسال با اينكه فقط چند هفته از شروع سال مي گذره، چهارمين طوفان شن و خاك رو تجربه كرديم با اين تفاوت كه بخاطر شدت طوفاني كه از ديشب شروع شده، اين دفعه نه تنها مدارس، بلكه تمامي بانكها و ادارات و ارگانهاي دولتي رسماً تعطيل شدن(مسئولين متشكريم،مسئولين متشكريم!!!)....
امروز صبح كه از پنجرهء آپارتمان نگاهي به خيابون و مسير مدرسهء نزديك منزلم انداختم و سكوت حاكم بر خيابون رو ديدم، ذهنم پرواز كرد به روزهاي مدرسهء خودم، به ايام كودكي:
امروز فرزند من به خاطر گرد و غبار به مدرسه نميره ولي اونروزها، من و همكلاسي هام بخاطر بمباران و توپ و گلوله بمدرسه نمي رفتيم، امروز بچه ها بخاطر جلوگيري از آسيب گرد و خاك، ماسك كاغذي و پارچه اي روي بيني مي زنن و ما اونروزها، بخاطر جلوگيري از آسيب تركش بمب و راكت، ساعتها توي سنگرهاي لوله اي شكلي كه توي مدرسه ها برامون درست كرده بودن دراز مي كشيديدم، امروز همكلاسي هاي دخترم بخاطر حساسيت و آلرژي ناشي از خاك، ممكنه چند روزي رو به مدرسه نيان و توي خونه استراحت كنن، ولي اون روزها هم شاگردي هاي من بخاطر اصابت گلوله و تركش، ميرفتن و ديگه هيچوقت بر نمي گشتن....
وقتي مقايسه كردم، ديدم كه اونها خيلي نسبت به ما خوشبخت هستن، با تمام مشكلاتشون....خوشبخت تر از من و نسل من.....خدا رو شكر.
پي نوشت1: آرزو مي كنم كه ديگه هيچ نسلي از تبار ايران زمين، اون سختي و مرارت ناشي از جنگ رو كه نسل من تحمل و تجربه كرد، ديگه تجربه نكنه.
پي نوشت2: آمين.
پي نوشت3: ببين يه گرد و خاك، دل ما رو تا كجا به سفر برد.....

در مغازهء پيتزا فروشي، پشت ميز نشسته ام و منتظرم....
از سويي بدليل گرسنگي شديد،منتظر آماده شدن سفارش و نيز بدليل پيشامد براي يكي از دوستان در انتظار تماس آن دوست نشسته ام.ناگهان صدايي از گوشي تلفن همراهم بر مي خيزد و من نگاهي به صفحهء آن مي كنم، پيامي ظاهر شده مبني بر آنكه «ناز نازي بابا» براي شما مي خواهد تصويري ارسال كند....
با شناختي كه از اينگونه پيامها دارم و نيز به بازار آمدن ابزار هك گوشي و ويروسهاي تلفن همراه، از پذيرش آن امتناع مي كنم و آن را رد مي كنم،لحظاتي بعد باز همان موضوع تكرار مي شود و من باز هم رد مي كنم،...
براي چند بار اين موضوع مكرراً تكرار مي گردد كه ناگهان زنگ تلفن من بلند شد و من كه بي نهايت نگران آن دوست عزيز بودم،از شدت عجله بجاي پاسخ گفتن به تلفن دوستم، كليد پذيرش فايل را فشار دادم و سريعاً اشتباهم را جبران و به تماس دوستم پاسخ گفتم.....
خدا را شكر به خير گذشته بود و موضوع چندان مهمي براي او اتفاق نيفتاده بود، كه باز هم ناز نازي بابا!!! درخواست ارسال يك فايل ديگر را داد و من به ياد فايل قبلي او افتادم و به سراغ پيامهاي گوشي رفتم و تصويري را مشاهده كردم وراي افتضاح!!!![]()
![]()
![]()
به لطف اعصاب آهنينم!!! از جاي بر مي خيزم و عصباني به سوي چند دختر جواني كه آنسو تر نشسته و مشغول خوردن پيتزا هستند، مي روم ولي متوجه شدم كه هيچكدام تلفن همراهش را روي ميز يا در دست ندارد و سريعاً به سمت كنج ديگر مغازه پيچيدم، سه نفر جوان!!!؟؟؟(جوانك) گوشي در دست مانند دزدان كمين كرده و با ديدن من هر كدام رنگ آوردند و رنگ بردند و به تته پته گويي افتادند.
با عصبانيت به آن يكي كه گوشي در دستش بود و سعي در ارسال فايل را داشت گفتم:آخه ناز نازي بابا، حالا كه بابا جونت اجازه داده كه شب ها هم از خونه بيرون باشي، لااقل واسه خودت كتك درست نكن، ممكنه النگوهات بشكنه!!!
پي نوشت1: راستي، استفادهء ناصحيح و غير منطقي از ابزارهاي مدرن امروزي چه عواقبي كه به دنبال ندارد؟حتماً داستانهايي مبني بر خودكشي ها و جناياتي كه در پي منتشر شدن تصاويري خاص در كشورمان صورت گرفته شنيده ايد.
پي نوشت2: در بسياري از كشورهاي جهان، از جمله عربستان سعودي و يمن، ورود گوشي هاي تلفن همراه مجهز به امكانات بلوتوث ممنوع گرديده شده.
پي نوشت3: شما هم از خاطرات و نظرات خودتان بنويسيد.

ديشب، در پي اجراي طولاني مدت و سنگيني كه در يكي از تالارهاي شهر اهواز داشتم، خسته و نالان به خانه پناه آوردم، شايد براي شما هم پيش آمده باشد كه بعضي اوقات، از شدت خستگي خوابتان نرود!!!
من هم همين وضع را داشتم، هر چه به خودم فشار آوردم كه بتوانم چشم بر هم بگذارم، خواب به چشمانم نيامد..... به ناچار راديو را باز كردم تا شايد بتوانم مطلبي، موضوعي و يا آهنگي را بيابم كه مرا آرام كند.مسلماً براي كسي كه با زبانهاي عربي و انگليسي و تا حدودي فارسي هم آشناست، يافتن چنين ايستگاهي سخت نيست:
گوينده عرب: «در پي بمباران بمب افكن هاي نيروهاي متحد انگليسي و آمريكايي در شهرك صدر بغداد 8 نفر كشته و زخمي شدند كه اكثريت آنها»....
صبر نكردم تا جمله را كامل بشنوم،پيچ راديو را دوباره آنقدر چرخاندم تا باز صداي آشنايي را شنيدم:
گويندهء فارسي زبان: «.... اين درگيريهاي خياباني كه در پي انجام انتخابات در اين كشور آفريقايي آغاز گرديده تا كنون به كشته شدن صدها نفر....»
باز هم صبر نمي كنم جمله تمام شود و با كلافگي زياد، باز هم اين پيچ موج راديو را مي چرخانم:
گويندهء تاجيكي زبان(با اون لهجهء زيبا): «.....اين بمب هاي كنار جاده اي كه به كشته شدن....»
حقيقتش رو بخوايد اين بار يك فحش آب دار هم تقديم حضور اين همكار گرامي كردم و باز به چرخاندن پيچ بيچارهء راديو ادامه دادم، نغمهء موسيقي را مي شنوم كه مرا به دوران نوجوانيم مي كشاند و لبخند رضايت را بر لبانم مي نشاند، هنوز چند ثانيه اي از اين فتح بزرگ نگذشته كه صداي خانمي انگليسي زبان، جاي آن نغمهء زيبا و خاطره انگيز را مي گيرد:
گويندهء انگليسي زبان: «به ادامهء اخبار توجه كنيد: پرزيدنت بوش گفت در صورت ادامه يافتن برنامهء هسته اي ايران، همهء گزينه ها از جمله گزينهء نظامي براي ما محفوظ است»
گفتم تف به گور باباي تو و باباي بوش كه خواب امشب ما رو زهر مار كرديد!!!
پي نوشت: به عكس نگاهي بيندازيد، بخدا از اين عكس تلخ تر كمتر پيدا مي شود:جسد بي جان فرزند در آغوش درماندهء پدر....پدر با آن دهان باز، چه فريادي را سر داده است؟؟؟
شما بگوييد...
امشب در شهر عزیزم«آبادان» اجرای برنامه داشتم و به دلیل به درازا کشیده شدن این سخنرانی و اینکه همین الان به اهواز رسیدم این آپ مطلب با حدود سه ساعت تاخیر صورت گرفت....ببخشید

چند روز پيش براي چندمين بار با اين روايت نبوي روبرو شدم كه نوشته بود:«دعا، قضاي بد را بر مي گرداند،اگر چه آن قضا بسيار محكم شده باشد».
بي اختيار، به ياد اون جملهء هميشگي بي بي افتادم كه مي گفت:«وقتي چيزي از خدا مي خواي،خيلي تو پر و پاش نپيچ، چون ممكنه كه توي رو دروايسي گير كنه و چيزي كه به نفع تو نيست و تو پيله كردي و ازش مي خواي، بهت بده و بعد خودت پشيمون بشي.»
پيرزن خدا بيامرز، دروغ نمي گفت، واقعيت همينه كه:1-خداوند، بهتر از بنده هاش خير و صلاح اون ها رو مي دونه و سعي مي كنه كه هميشه بهترين ها رو به بنده هاش بده.
2-خداوند در قرآن هم به اين موضوع رودروايسي و اينكه دلش نمي خواد بنده هاش نگران و ناراضي باشن اشاره كرده و سعدي عليه الرحمه هم اون آيه رو به شعر پارسي خيلي زيبا ترجمه كرده:
كرم بين و لطف پروردگار گنه بنده كرده و اوست شرمسار
نتيجه:پس بياييم و بهترين دعاي خودمون رو اينجوري تنظيم كنيم كه: خدايا، اون چيزي رو كه صلاح ما در اونه بهمون بده، نه اون چيزي كه ظاهر زيبايي براي ما داره.
شاعر ميگه: الهي مرا آن ده، كه مرا آن به.
پي نوشت1: ظاهراً google earth در برنامهء نرم افزاري خودش، نام خليج هميشه فارس رو به خليج عرب تغيير داده، در صورتي كه بتونيم يك ميليون امضاء در اعتراض به اين موضوع جمع آوري كنيم، گوگل هم راضي به تغيير اون نام جعلي ميشه، پس لطف كنيد و بعد از اينكه كامنت براي اين پست گذاشتيد، به اين آدرس بريد و امضاء كنيد.

سالها بود كه ديگر چشمم به جمال يك عشق واقعي و ساده، از آن نوع كه در فيلم فارسي ها ديده ايم و از باباهايمان مي شنويم(مادرها هنوز هم جرات گفتن از عشق هايشان را ندارند) روشن نشده بود.
دلم لك زده بود براي ديدن يك عشق اصيل و خالص، تا اينكه امروز با اين پانصد تومني كه پيك عشق بود مواجه شدم.
اين روزها و اين سالها هر چه عشق مي بينم بوي وب مي دهند، بوي تند چت، بوي رژ گونهء ضد آب و هاي لايت خليجي!!!
اين سالها همهء عشق هايي را كه ديده ام، طعم وياگرا داشته اند و كاندوم با طعم توت فرنگي!!!
هر عشقي كه بر سر راهمان قرار گرفت، اين سالها، شكل لباس زير مارك دنيور فرانسه را داشت و خونه خالي....و مدل دار، مدل مانتو كوتاه وطني!!!
در عصر انتقال عاشقانه و پر احساس ويروس H.I.V و در زمانه اي كه در كنار هر عشقي، بايد قدرت تحمل چند «شريك عشقي» را هم داشته باشيد....
در زماني كه صداي عشق، صداي سي دي چنجر توي صندوق عقب اتوموبيل است، در روزگاري كه عشق را به يكديگر «اس ام اس» مي كنند، در زماني كه مبلغ عشق را هزار و سيصد و پنجاه و چند سكهء بهار «آزادي» تعيين مي كنند....
ديگر چه عشقي؟چه كشكي؟...
پي نوشت1: به خدا قسم كه به شدت به «غلامرضا و عطيه» حسادت مي كنم، در اين روزگار چنين عشقي نوبر است.با اينكه پيك اين عشق، پول است ولي اصلاً رنگ پول ندارد.
پي نوشت2: از همه دوستان گرامي شرمنده ام اگر احساس كنند كه شب نويس از جادهء ادب و نزاكت خارج شده.
پي نوشت3: خيلي دوست دارم تا نظر بي رياي همهء دوستان را بدانم و ببينم دوستان چه مي گويند، چون اين روزها، بد جور به خودم شك كردم كه نكند من امل باشم و خودم خبر نداشته باشم....!!!

در شروع زمان استخدامم، مديري داشتيم كه هميشه به من سفارش مي كرد كه:جوون، سعي كن توي زندگيت «نه» گفتن رو بلد باشي وگرنه كلاهت پس معركه اس!!!
اون موقع ها هنوز خوب معناي اين حرف جناب مدير رو درك نمي كردم و پيش خودم مي گفتم كه اين آقا كمي منفي باف و كژانديش تشريف دارن، ولي در گذر زمان و پختگي هاي حاصل از شكست هاي گوناگون توي زندگي، به اين نتيجه رسيدم كه گاهي اوقات، اين واژهء نه چندان شيرين «نه» از شهد و عسل هم شيرين تر مي شه،ولو آنكه در آن لحظهء خاص، خيلي ناراحت كننده هم باشد....
حالا چطور شد كه ياد اين موضوع افتادم؟؟؟
نمي دونم، شايد پخش سريال طنز مرد هزار چهره در ايام نوروز، از شبكهء سوم سيما من رو دوباره به ياد ارزش بالاي اين واژهء ارزشمند «نه» انداخت:
در بين تمام درسهايي كه از اين سريال طنز گرفتم از جمله اينكه ما مردم ايران، اخلاقاً مردم جوگيري هستيم و خيلي راحت جوگير مي شيم، اينكه خيلي ها توي اين جامعه نون اسم و رسمشون رو مي خورن و اگر اون اسم رو ازشون بگيري ديگه چيزي ندارن كه رو بكنن، و اگر اين صاحب نام، هر چيز چرندي رو بيرون بده(حتي يك شعر مسخره)، باز مورد استقبال واقع ميشه، اينكه ما طبيعتاً به قهرمان پروري علاقه داريم و هميشه سعي در اسطوره سازي داريم، اينكه ما عادت نداريم چيزهاي خوب رو از چهره هاي نو و جديد ياد بگيريم و هزار جور نكات آموزندهء ديگه، اين رو ياد گرفتم كه گاهي لازمه تا آدم قرص و قائم تو سينهء مدعي بايسته و خيلي رك و راست بگه: نه!!!
مسعود شصت چي، شخصيت اول داستان، هيچوقت اين كلمهء نه را قرص و قايم به كار نبرد، هيچوقت فرياد نه را از او نشنيديم، حتي زماني كه پس از شش ماه تحمل حبس(اونهم از نوع تعذيري!!!) در حاليكه شغل و نامزد و همه چيزش رو از دست داده بود، وقتي با شخصيت«مهران» اشتباه گرفته ميشه، باز هم «نه» چندان قرص و محكمي از او نميشنويم و او باز به ورطهء بلايي ديگر وارد مي گردد!!!
در حالي كه اگر در همان ابتدا، به پدر نامزد خودش يك «نه» مي گفت، اينهمه مصيبت را دچار نمي شد.
پي نوشت1: اگه «نه» مي گفت كه اونوقت ديگه سريالي براي ديدن توي ايام نوروز نداشتيم مرد حسابي!!!
پي نوشت2: چرا بابا جان، اينقدر سوژه هاي دم دست و آبكي ميشه توي اين جامعه پيدا كرد و ازشون فيلم ساخت كه جاي هيچ نگراني باقي نمي مونه.
پي نوشت3: از قديم الايام گفتن كه: يه نه بگو ......![]()
![]()
![]()
![]()

امشب بعد از اینکه اجرای برنامه تمام شد، همکار خوب ضابط تلفن برنامه، با من تماس گرفت و گفت که آقایی تماس گرفته بودن و اصرار داشتن که مستقیماً با خود شما صحبت کنند.
علیرغم علاقهء شدید قلبی که برای پاسخگویی به سوالات و ایجاد ارتباط مستقیم با بینندگان خوب برنامه های مختلف دارم و معتقد هستم که این حق مسلم هر بیننده ای هست که بتونه مستقیماً با عوامل برنامه های شبکه در تماس باشه ولی با توجه به پاره ای ملاحظات اداری و نیز تجربهء برخی ارتباطات ناگوار!!! که حتماً در موردش حکایت ها شنیده اید، سعی می کنم که تهیه کننده و سایر عوامل برنامه را برای این کار جلو بندازم و خودم جا خالی بدم.
به همین دلیل گفتم: به تهیه کننده برنامه ارتباط بدید، یا دستیار ایشون صحبت کنن، بنده معذورم!!!
همکار عزیز و زحمتکش من در جواب گفت: ایشون یک پیغام گذاشتن و من صداشون رو ضبط کردم ولی اصرار کردن که حتماً شما این پیام رو بشنوید.
گفتم چشم.....
وقتی پیام رو شنیدم، نزدیک بود از شدت اندوه منفجر بشم....صدای یک آقایی بود، حدود 34-35 ساله، که با صدایی خیلی اندوهگین، من را خطاب قرار داده بود و می گفت:
.... دیشب توی برنامه گفتید که، سالی که نکوست از بهارش پیداست.... ولی من آرزو می کنم که اینجور نباشه، چون همسر من موقع سال تحویل و در اولین لحظات سال نو، من و دختر چهار ساله امون رو ول کرد و رفت خونهء باباش!!! عیدمون رو عزا کرد، برای چی؟خدا شاهده فقط بخاطر هدیهء نوروز!!!
آقای .... خدا شاهده من تمام عیدی و پاداشی رو که از اداره گرفته بودم دادم و یک انگشتر برای ایشون خریدم ولی خانوم من از قبل برای من تعیین کرده بود که یک دستبند مینا کاری توی مغازهء..... فلانی هست و باید اون رو بخری،آقای.... خدای تو شاهده که من حتی برای خریدن اون دستبند به همون مغازه رفتم، ولی قیمت اون یه تیکه طلا به اندازهء چهار ماه حقوق من کارمند بیشتر بود،آخر شما بگید من کارمند بیچاره مستاجر، چطور می تونم یه همچین هدیه ای بخرم،بخدا اگر داشتم حرفی نبود ولی به پیر به پیغمبر که نمی تونم،نمی تونم و برام میسر نیست......
من دیگه نمی شنیدم که چی می گفت و چی ادامه داد، سرم گیج می رفت و همه جا دور سرم می چرخید،....
هنوز در این فکرم که مگر یک دستبند طلای میناکاری شده چقدر ارزش و قیمت دارد؟؟؟به اندازهء رها کردن یک زندگی؟گذشتن از یک همسر خوب و شرافتمند؟تنها گذاشتن یک دختر بچه؟خراب کردن این روزهای زیبای بهاری؟عزا کردن یک عید؟........
پی نوشت1: امشب به دلیل طولانی شدن برنامه و «مهمانگیر» شدن بنده، بروز کردن وبلاگ با حدود 3 ساعت تاخیر انجام پذیرفت.
پی نوشت2: دوست گرامی جناب آقای مراد به من اطلاع دادند که امروز در شهرستان مسجد سلیمان، مراسم شاهنامه خوانی برگزار میشه و من خیلی سعی کردم تا اکیپ گزارشگر برنامه بهار در بهار رو به مسجدسلیمان بفرستم تا گزارشی برای پخش در برنامه آماده کنند ولی بدلیل پاره ای مشکلات اینکار انجام نشد.

شب خوبیست بیا باز به هم سر بزنیم خانه را نقش گل و رنگ کبوتر بزنیم
نوروز که میاد، با خودش خیلی زیبایی میاره.با خودش خیلی خوبی و نیکی میاره....
نوروز ما ایرانیان اصلاً سراسر نیکی و شادی هست و دوستی و مهرورزی، نوروز اصلاً آئین مهرورزی و مهربانی و خوبی هاست.
آرزو می کنم که توی سال جدید، دل هیچکس نشکنه، گونه های هیچ دختر بچهء یتیمی، شوری اشک را احساس نکنه، هیچ مادری چشمش به در خونه واسه دیدن جگر گوشهء دور از وطنش سفید نشه، هیچ پدری تعداد ضربان باقی موندهء قلب عزیزش رو نشمره...
پی نوشت1: یکی از ویژگی های نوروز امسال برای من، دیدن دوست عزیزم جناب آقای دکتر زندیه بود، ایشون امشب مهمان برنامهء بهار در بهار بود و کلی از دیدن همدیگه خوشحال شدیم.
پی نوشت2: همین نیم ساعت پیش موفق شدم با پدر و مادرم تماس بگیرم و نوروز رو تبریک بگم، ولی هنوز به عمو و عمه و دایی و خاله و....![]()
![]()
![]()
پی نوشت3: مدتی پیش، مدیر صفحهء فرهنگ مردم در روزنامهء جام جم، از من دعوت کرد تا در مورد آئین های نوروزی خوزستان برای اون روزنامه مطلبی بنویسم، و من هم نوشتم که همین چند روز پیش چاپ شد، ولی از اونجا که این روزها سخت به یاد مرحوم بی بی هستم، و اون مرحومه در شهرستان بهبهان دفن شده، فقط قسمت نوروز در بهبهان رو در اینجا قرار میدم و اون رو با اجازهء دوستان گرامی تقدیم می کنم به روح بی بی عزیزم.برای دیدن مطلب اینجا را می توانید کلیک کنید.
پی نوشت4: بالاغیرتاً قبل از رفتن به اون مطلب اول کامنت بزارید.

امروز از سازمان با من تماس گرفتند و اعلام کردند که اجرای ویژه برنامهء نوروز امسال که اسمش هم هست همراه بهار، باز هم بر عهدهء من هست و باید هر شب زنده و مستقیم حدودای ساعت 9 شب برم روی آنتن.
اینکه آدم بتونه مرتب با مردم خوب و مهربان این استان ارتباط زنده داشته باشه و برای دقایقی باعث شادی دل دیگران باشه، واقعاً یک سعادت هست و نعمت بزرگیه که همیشه خداوند رو بخاطرش شکر می کنم ولی به هر حال معنای این تلفن اینه که: امسال هم مسافرت و دید و بازدید و جشن عروسی و تفریح و.....پر!!!
ولی در عوض امسال برای اولین بار طی 5 سال اخیر، موقع سال تحویل در کنار خانواده هستم.
به هر حال ساعت چهار بعد از ظهر برای اصلاح موهای کاکل زری و به جا آوردن سنت حسنهء شب عید که همان آرایشگاه رفتن باشه، وارد آرایشگاه شدم و با توجه به اینکه بیش از دو سال هست که مشتری ثابت این سالن هستم، خیلی زود!!! کارم راه افتاد و ساعت 8 شب با سری نه چندان دیدنی از مغازهء جناب سلمانی خارج شدم.فقط اینقدر بگم که:بابا جان درس و کنکور و دانشگاه و فوق لیسانس را ولللش!!!این جناب سلمانی، بابت شب عید و عیدی گرفتن و از این کلک بازی ها از هر کدام از مشتریان خودش مبلغی بین 10 تا 15000 تومان می گرفت که طبق محاسبهء بنده فقط امروز بعد از ظهر، معادل حقوق یک ماه بنده مداخل داشت!!!
پی نوشت1: نوش جونش،آقا زحمت و شب بیداری کشیده تا به اینجا رسیده.
پی نوشت2: شما می دونستید که قیمت یک صندلی برقی اتوماتیک برای آرایشگاه سه میلیون تومنه؟؟؟
پی نوشت 3: در هفته های آخر سال جاری، همکاران خوب و مجریان مسلط شبکه های مختلف صدا و سیما، طبق معمول سایر روزها و هفته های خدا مرتکب چند گاف و سوتی زیبا شدند که بعد از گذاشتن کامنت برای این مطلب، می تونید با کلیک کردن بر روی اینجا چند تایی از اونها رو ببینید.
پی نوشت 4: بالا غیرتاً اول کامنت بزارید بعد برید اون مطلب سوتی همکاران رو بخونید.

امروز یکی از کاندیداهای انتخابات مجلس شورای اسلامی با من تماس گرفت و برای صرف شام چلوکباب در یکی رستورانهای لوکس اهواز از من دعوت کرد.
گفتم: چشم، حتماً خدمت می رسم....
قصد رفتن هم داشتم ولی ناگهان به یاد دختر بچه ای افتادم که دو شب پیش، از پشت ویترین رستوران داشت با حسرت و اشتها خیره خیره به بشقاب غذای من نگاه می کرد و لبخند تلخی می زد....
پی نوشت 1: من به حمایت از اون دختر بی نوا، به این مهمانی نمیرم!!!
پی نوشت2: چند ساعتی بیشتر به انتخابات نمونده و من هنوز گیج و ویجم که...
پی نوشت3: صدایی آشنا مرا فریاد می زند:....همراه شو ای عزیز....

