تبليغاتX
شب نویس

شاید وقتی دیگر....

نه از کسی دلگیرم،نه قصد دیگری دارم....فقط میدونم که باید برم....ناراحت هم نمیشم اگه فراموشم کنید.....شب نویس

من رفتم......می روم جایز نیست.....من رفتم و حدیث.......(حدیث را نگفتم)

پی نوشت:دلم برای همه دوستان عزیزم تنگ میشه....


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:26 بعد از ظهر |

حرف دل....
راستی چقدر سخته که توی دلت٬ هزار تا حرف نگفته داشته باشی٬ ولی حتی یکیش رو نتونی به زبون بیاری....

پی نوشت:از صبح زود٬ گرفتار تدارکات یه جشن ازدواج دانشجویی بودم و همین الان رسیدم اهواز....امشب خسته ترین مرد زمین منم......می بخشید.


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:41 بعد از ظهر |

یک سوال احساسی.

چو دزدي با چراغ آيد،گزيده تر برد ماشين و دوربين را!!!

اگر يك روز تنگ غروب، خودروي خودتون رو توي يك خيابون اصلي و پر رفت و آمد پارك كنيد و فقط براي چند لحظه(حداكثر دو دقيقه) به سوپر ماركت روبرويي براي خريد يك بطري شير مراجعه كنيد و وقتي برگشتيد ملاحظه كنيد كه شيشهء سمت راست ماشين نازنينتون خورد و برد شده و سي دي چنجر، پنل كولر و از همه مهمتر يك دوربين گرونقيمت از شما به سرقت رفته و آقا دزده دست آخر براي اينكه بيشتر شما رو جز داده باشه در داشبوردتون رو هم شكسته باشه، چه حسي بهتون دست مي ده؟؟؟

پي نوشت1: اگر با دل شكسته به كلانتري مراجعه كرديد و افسر گرامي و وظيفه شناس، دستش رو روي شونهء شما بزاره و با لحني برادرانه وحتي شايد پدرانه، به شما بگه كه:«آقاي فلاني، توي اين شهر كه شتر رو با بارش ميبرن، خدا رو شكر كه خودت سالمي و بلايي به سر خودت نيومده» اون موقع چه حس قشنگي بهتون دست مي ده؟؟؟

 


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:45 بعد از ظهر |

خود کرده!!!
هر بلایی که سرم میاد از ندونم کاری های خودمه!!! اصلاْ نمی دونم کی می خوام آدم پخته ای بشم؟؟؟وقتی نشستم حساب و کتاب کردم٬دیدم توی این همه بلاهایی که به سرم اومده٬ تقریباْ همشون رو خودم مقصر بودم و الکی انداختم گردن این و اون!!!

یه روز پشت یه کامیون خوندم که: «تلخی عمر بشر حاصل بی تجربگیست»....

ولی من که امروز سی و هفت سال و ۹ روز تمام تجربه داشتم دیگه چرا؟؟؟

پی نوشت۱: تحلیل من از عکسی که توی پست قبلی بود٬ معنای شکنجه هستش ولی عکاس محترم این عکس٬نام تجاوز رو برای عکسش انتخاب کرده و البته عقیدهء ایشون هم واسه ما محترم هستش!!!

پی نوشت دو:


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:43 بعد از ظهر |

تولدم مبارك!!!

تصويري خيالي!!! از كيك تولد من براي فردا، بهمرا هداياي دوستان!!!

وقتي شش ساله بودم، روزي يكي از دوستان پدرم با جعبه اي شيريني وارد شد و رو به پدرم و سايرين گفت:امروز 37 ساله شدم.... و ديگران به او تبريك گفتند ولي من با تعجب به آن آقا نگاه كردم و با خود انديشيدم كه:...عجب رويي داره اين آقا!!! ديگه يك آدم 37 ساله به چه اميدي زنده اس و اصلاً ديگه توي اين دنياي به اين بزرگي، چه كاري مي تونه داشته باشه؟؟؟......

....من فردا 22 فروردين ماه،37 ساله ميشم....به همين راحتي!!!

 

پي نوشت1: من هنوز كلي كار انجام نشده دارم و اتفاقاً به شدت احساس جواني هم مي كنم، اينقدر اين حس شديده كه پيش از اين، اون رو تجربه نكرده بودم.

پي نوشت2:فردا هم مثل هر سال، اولين كسي كه به هم ديگه تبريك مي گيم، مادر عزيزم هستش، چون ايشون هم متولد 22 فروردينه(البته با چند سال ناچيز اختلاف).

پی نوشت۳:امسال زیباترین هدیه تولد رو یک روز جلوتر دریافت کردم. دوست عزیزم آقای دکتر حسن حیدری رو که از سال ۷۲ هم دیگه رو گم کرده بودیم.امروز بطور عجیبی توسط یک نفر غریبه در بندر دیر پیدا کردم....کار روزگار رو ببین!!!دانشگاه علوم پزشکی شیراز کجا و یه مطب کوچول توی بندر دیر کجا؟؟؟باهاش که تماس گرفتم اول نشناخت ولی وقتی بغض صدامو شنید...زد زیر گریه....ازدواج کرده بود و از زندگیش هم خیلی راضی بود...شُکر!!!

 

 


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 9:5 بعد از ظهر |

اعتراض...

داريوش ارجمند و هنرنمايي فوق العادهء او در فيلم اعتراض

چند روز پيش توي وبلاگ يكي از دوستان خوندم كه ديدن بعضي از فيلمها، يك بار كم هست و بايد برخي فيلمها رو بارها ديد.

من هم براي اون دوست كامنت گذاشتم كه موافقم و خود من هم بعضي از فيلمها رو بارها و بارها مي بينم و هر دفعه هم يك چيز جديد توي اون فيلم پيدا مي كنم كه قبلاً نديده بودم ولي با اين تفاوت كه سعي مي كنم توي هر فيلم فقط يك سكانس و حتي گاهي فقط يك پلان را پيدا كنم و بگويم كه:توي اين فيلم اين سكانس منه!!!

فيلم دلشدگان رو بارها ديدم فقط بخاطر اون جمله اي كه اكبر عبدي توي اواخر فيلم ميگه:«توي اين دنيا،بعضي آدمها هستن كه به اندازهء صدتا آدم مي ارزن»...

ولي فيلم من، دلشدگان نيست، فيلمي كه سالهاست دارم باهاش زندگي مي كنم، فيلم اعتراض هستش كه خيلي دوستش دارم و اصلاً هم نمي تونم بگم كه كجاش رو دوست دارم، ولي بد جور حالي به حالي ميشم وقتي سكانس آزادي امير علي رو از توي زندان مي بينم و مرور مي كنم:....

«صلوات براي سلامتي امير علي....

كاري به حكم نداريم....،حكم روي كاغذ مال محكمه است،اصليت حكم مال خداست،...كه ماونش ريخته و گلريزون مي كنيم واسه كسي كه آزاد ميشه از اين چار ديواري،.....كه همهء دنيا چار ديواريه....،مرام مرتضي علي، يه مرد كه واسه شرف و ناموسش دوازده سال رو كشيده،..... وجدانش بالاتر از اين پولهاست كه كاغذه.....سلامتي سه تن:ناموس و رفيق و وطن،....سلامتي سه كس: زندوني و سرباز و بي كس.....سلامتي باغبوني كه زمستونش رو بيشتر از بهار دوست داره........سلامتي آزادي.....، سلامتي زندونياي بي ملاقاتي»...

اونقدر اين سكانس رو دوست دارم كه ديالوگش رو سالهاست كه گذاشتم به عنوان زنگ موبايلم، اينجوري با هر تلفني كه به من ميشه، فرياد اعتراض هم در فضا       مي پيچه....

پي نوشت1: خيلي ها سعي كردن توي اين چند سال،با عوض كردن آهنگ گوشي من، فرياد اعتراض رو هم خفه كنند، ولي تا حالا كه موفق نشدند.

پي نوشت2: دوست عزيزم، محمد مراد عزيز كه هميشه از اولين كساني بودند كه افتخار بازديد از پست جديد رو ميدادند، در پست قبلي حضور نداشتن،نگرانشون هستم و آرزوي سلامتي خود و خانوادهء گراميشون رو دارم.

 


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 8:40 بعد از ظهر |

سیزده بدر امسال

امروز حسابي خسته شدم، از بس كه فوتبال بازي كردم و دويدم و حكايت گفتم...

اينقدر خسته شدم و خوابم مياد كه حتي نمي تونم براتون از امروز و زيبايي هاش بگم...هر چند طبق معمول چند سال گذشته، امسال هم نتونستم بخاطر اجراي برنامه، زياد از شهر اهواز دور بشم، ولي با اين همه خوش گذشت و جاي همهء دوستان خالي.

اين كاملاً طبيعيه كه در روزي كه در دامان زيبا و خوش نقش و نگار طبيعت باشيم، اون هم به همراه عزيزاني كه دوستشون داريم، به ما خوش بگذره.

فكر مي كنم اگر توي اين پست، به جاي كامنت هاي زيباي هميشگي از خاطرات زيباي 13 بدر امسال بگيم، يه مجموعهء قشنگ ميشه....

پس: يا علي، شروع كنيد به نوشتن خاطرات روز طبيعت امسال تا ديگران هم در شاديتون شريك بشن و شما هم در شادي اونها شريك باشيد.

 


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 11:28 بعد از ظهر |

مشق هاي نوروز.

فكر بد نكنيدها....اين عكس هيچ ارتباطي به كودكي من نداره....

اين روزها و اين شب ها، اين ايام زيباي عيد نوروز و بهار براي هر كسي زنده كنندهء يادها و خاطرات كودكي و نوجواني هست. مخصوصاً براي كساني كه مثل من ديگه با سالهاي جواني خداحافظي كردن و دارن كم كم به ميانسالي سلام مي كنند.

اين روزهاي آخر تعطيلات نوروز من رو به ياد روزهاي مدرسه ميندازه، اون موقع ها مثل امروز نبود كه يه جلد پيك نوروزي بدن دست دانش آموز و بگن بفرما برو اين رو پر كن و بعد از تعطيلات بيا....

اون روزها يه خروار مشق و تكليف مينداختن گردنمون و مي گفتن برو دو تا دفتر صد برگ بخر و روز 14 بدر!!! كه اومدي مدرسه با خودت بيار.

من هم هميشه يازدهم و دوازدهم فروردين بود كه يادم ميومد كه مثلاً دانش آموزم(بعضي وقتها هم يادم مينداختند)و دو سه روز ديگه بايد برم مدرسه و هنوز نگاهي به كتاب و دفترهام ننداختم!!!

چند ساعتي طول مي كشيد تا كيف و كتابهام رو پيدا كنم و چند ساعتي هم طول مي كشيد تا دستهام به قلم گرفتن عادت كنن و چن ساعتي هم نق مي زدم....

دست آخر هم طبق معمول هر سال، روز 17 فروردين ماه، با يه برگ معذوريت و لزوم 3 روز استراحت پزشكي در منزل به دليل مسموميت غذايي و گلاب به روتون اسهال و استفراغ،به همراه مشقهايي كه حاصل تلاش مشترك من و مامان و پسر خاله هام بود مي رفتم مدرسه و....

پي نوشت: يادش بخير....

 


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 10:57 بعد از ظهر |

به خاطر یک مشت اسکناس؟؟؟!!!

اسم این کاغذای کثیف،اسکناسه!!!خیلی رفاقت ها رو به هم زده این کاغذها

امروز روز قشنگی نبود، حداقل برای من که اصلاً خوب نبود.

چند سال پیش در ایام نوجوانی، که برای اولین بار فیلم از پشت خنجر را دیدم، خیلی دلم برای قربانی بیچارهء اون رفاقت سوخت، ولی امروز برای خودم دلم کباب شد بخدا!!!

آخه یک دوست، رفیق، چی بگم از برادر نزدیکتر...بیاد و اینجوری نامردی بکنه؟اون هم بخاطر یه مشت کاغذ بی ارزش که اسمش رو گذاشتن اسکناس؟؟؟

خدا شاهده تا مدیر اون اداره کاغذی رو که اون نارفیق بر علیه من نوشته بود و به خط خودش امضاء کرده بود نشونم نداد، فکر کردم که دارن باهام شوخی می کنن، ولی وقتی که مدرک رو جلوی چشمم گذاشتن....

چی بگم؟؟؟آخه اگر پول نیاز داشت که مثل همیشه من باهاش حساب و کتابی نداشتم،مگه تا بحال.....

کسی که توی پنج سال گذشته، شهرتش، ثروتش، شغلش،.... و همه چیزش رو به اعتراف خودش مدیون منه، کسی که تا همین امروز صبح گیتار دست می گرفت و برام آهنگ هم اطاقی رو می خوند.....

مدیر اون اداره به من گفت که: «فلانی، با توجه به شناختی که ما از شما داریم، تیر ایشون به سنگ خورد».... و من در جواب ایشون با بغض و چشمان خیس گفتم:«بله، به سنگ خورد ولی اون سنگ هم به دل شیشه ای من خورد و شیشه هاش هزار تیکه شد.»

پی نوشت1: .....

پی نوشت2: .......

پی نوشت3:...........

 


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 10:26 بعد از ظهر |

آرزو.....

دیشب برای اولین بار طی چند ماه اخیر، حدود 4 ساعت فراغت خاطر کاملی بدست اومد تا بتونم چند ساعتی با خودم خلوتی داشته باشم و به بعضی چیزها فکر کنم.

یادم میاد پیشتر از اینها هر وقت فرصتی برام پیش میومد مینشستم و به آرزوهام فکر می کردم، آرزوهایی که بعضی هاشون خیلی پیش پا افتاده و سهل الوصول بودن و بعضی دور و دست نیافتنی.

اما دیشب یک اتفاق خیلی عجیب برای من پیش اومد، یک اتفاق وحشتناک:

« من دیگه هیچ آرزویی ندارم »!!!

باور می کنید؟؟؟من آرزوهای عمومی و اجتماعی خیلی زیادی دارم: صلح جهانی، سلامتی همهء مردم، مسکن برای همهء بی خانمانها، دوستی، محبت، مرام،..... و هزار جور آرزوی شعار گونهء دیگر، ولی: آرزوی شخصی ندارم!!!هر چه سعی کردم که برای خودم آرزویی بتراشم، نشد که نشد!!!

پی نوشت1: می گن، آدمی با آرزوهاش زنده اس و زندگی می کنه، پس با این حساب من دیگه باید بمیرم؟؟؟!!!

پی نوشت2: این اولین پست مطلب من هست که بدون عکس و تصویر آپ میشه، آخه وقتی که من آرزویی ندارم، عکس چی رو باید بزارم؟؟؟

پی نوشت3: میلاد پیامبر گرامی اسلام و فرزند ایشان حضرت امام جعفر صادق(ع) رو به همهء عزیزان تبریک می گم.

 


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 10:3 بعد از ظهر |

نامه ای برای بی بی

این کوزه ها رو برای نوروز امسال سبز کردم.

...سلام بی بی

شرمنده که سراغی ازت نمی گیرم، خودت می دونی که چقدر گرفتارم و این روزها سرم چقدر شلوغه...هر چند که هفتهء گذشته شب جمعه ای برات خیرات دادم و دو سه روز پیش که گذرم افتاد به آبادان و رفتم زیارت سید عباس، از طرفت هم زیارت کردم و هم هزار تومن پول انداختم توی صندوق....

هنوز هم یادمه که سفارش می کردی که هر وقت رفتم زیارت سید عباس، مدیونم اگر هزار تومن از طرفت توی صندوق نندازم.....

هر وقت هم که می رفتم و نذرت رو ادا می کردم، با اصرار پول رو بهم میدادی و     می گفتی:...نه بی بی، نذر فرق می کنه، تعارف و این چیزا نداره، باید بگیری....

و من هم می گرفتم، ولی هیچوقت بهت نگفتم که اون پول رو یه گوشه ای قایم   می کردم، تا دفعهء بعد که میرم زیارت، همون پول خودت رو باز بندازم تو صندوق...

بی بی دم عیده و یادم اومد که امسال کسی نیست که برام کوزه سبز کنه، هر سال که برای خودت کوزه سبز می کردی، کوزهء من هم که از همه بزرگتر می گرفتی...

اون یکی بی بی که رفت، دیگه از جعبهء نون شیرین که هر سال شب عید از بهبهان می رسید محروم شدم و امسال هم که تو نیستی، از کوزه و سبزهء شب عید      بی بهره موندم.

یادته این چند سال بهم می گفتی که: «بی بی، دم سال تحویلی مجبورم از پشت شیشهء تلویزیون ماچت کنم؟؟؟»

اما من بهت نگفتم که بخدا، گرمی بوست رو از همون جلوی دوربین هم احساس

می کردم و انرژی می گرفتم....

بگذریم. بی بی، زیاد مزاحمت نمیشم، چون می دونم که اونجا، توی بهشت، حوری شدی و الان حسابی سرت شلوغه... فقط خواستم برات بگم که: بی بی جان، امسال نمی خواد کوزه سبز کنی چون من برات کوزه سبز کردم، دوتا هم سبز کردم، یکی برای خودم، یکی برای کنار مزار تو....

بی بی، می دونم که داری شب و روز برام دعا می کنی، بخدا خیلی به دعاهات هم نیاز دارم، بدجور گره افتاده تو کارم...پس تو که الان به خدا خیلی نزدیکتری، برام دعا کن....باشه بی بی؟؟؟

شب بخیر بی بی

 


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 1:1 قبل از ظهر |

آش رشتهء نذری

آش رشته نذری 28 صفر

روز 28 ماه صفر، مصادف هست با ایام غمبار رحلت پیامبر اکرم(ص) و همچنین شهادت فرزند ایشان، حضرت امام حسن مجتبی(ع).

این روز را اکثر مردم به عزاداری و اجرای مراسم سوگواری می پردازند، و هر     خانواده ای برای بزرگداشت این روز رسم و رسوم خاص خودش را دارد...

در خانوادهء من، الان 31 سال است که در چنین روزی شاهد تهیه و تقسیم آش رشتهء نذری هستیم.... 31 سال شاید از نظر خیلی ها مدت چندان زیادی نباشد ولی برای برخی از افراد، دقیقاً یک عمر است و برای برخی دیگر بیش از یک عمر.

داستان پخت این آش نذری دقیقاً باز می گردد به سال 1355، یعنی 5 سالگی من و مبتلا شدنم به بیماری مهلک سیاه سرفه!!!

زمانی که پزشکان، مادرم را از معالجهء من نا امید می سازند، او مانند همهء مادران خوب ایرانی، سر به راه مطب طبیبی گذاشت که هیچکس را تا کنون ناامید نساخته بود....سید عباس، یار دیرینهء درماندگان شهرهای آبادان و خرمشهر....

زیارتگاهی که هیچ امیدواری را ناامید نساخته و هیچ حاجتمندی را دست خالی از درگاهش بیرون نرانده است.

مادر به زیارتگاه سید عباس می رود و اشکی می ریزد و التماس کنان شفای پسر کاکل زری!!! را از او می خواهد و تهدید هم می کند که اگر پسرم را شفا ندهی، دیگر به زیارتت نمی آیم!!!و آن بزرگوار هم، نه از ترس تهدیدهای این زن دردمند، بلکه آنگونه که مرام همیشگی او بوده، نا امیدش نساخت و این پسر شیطون و بازیگوش که در حال دست و پنجه نرم کردن با جناب عزرائیل بود، و دستان سرد مرگ را بر سرش احساس می کرد(هنوز هم آن لحظات را به یاد دارم) شفای نسبی حاصل شد و در شب 28 ماه صفر، سر و مر گنده!!! از بیمارستان مرخص و باز به آغوش گرم کوچه و خیابان بازگشت و محله ای را باز جان به سر نمود.

و به مناسبت همین اتفاق میمون و فرخنده بود که مادر نیت  می کند فردا که بیست و هشتم ماه صفر و روز عزاداری شیعیان است را آش رشته بپزد و این کار را هر سال ادامه دهد....

این سنت خانوادگی من به استثناء اولین سال جنگ تحمیلی و آغاز غربت و جنگزدگی که با یک روز تاخیر و در روز 29 صفر، یعنی سالروز شهادت حضرت امام رضا(ع) انجام شد، هر ساله در همان روز مقرر اجرا می گردد.

البته نذر اینگونه بود که این شاه پسر تا زمانی که مجرد است، نذری را مادر بپزد و زمانی که ازدواج کرد، این وظیفه بر عهدهء عروس خانم تازه وارد و از همه جا بی خبر قرار گیرد، ولی.... دست تقدیر اینگونه رقم زده که هنوز هم در پایان 36 سالگی، این زحمت کما فی السابق بر عهدهء خانم والده محفوظ باقی بماند و بنده با زرنگی تمام، از 23 جعبه رشته فقط دو جعبه و از 12 بطری کشک، یک بطری را تهیه و به این دیگ پر برکت و حاجت روا کن اهدا کنم!!!

توجیه:من که نذر نکرده بودم، هر کسی که نذر کرده خودش برود و نذرش را ادا کند!!!

پی نوشت:از شوخی و مطایبه که بگذریم، هنوز به یاد نمی آورم کسی را که با دل پر حاجت به کنار این دیگ آمده باشد و سال بعد با دل خوش و حالی خرم باز برای سپاس و شکرگزاری بابت حاجت روا شدنش باز در خانهء پدریم حضور نیافته باشد.

پی نوشت2: امسال، هم دیگ را به نیت حاجات خیر همهء شما دوستان عزیز هم زدم و هم به جای تمامی دوستان، یکه و تنها این ظرف پر از آش را که در تصویر می بینید، نوش جان کردم(عواقب این پر خوری را بعدها که صمیمی تر شدیم برایتان توضیح می دهم)

پی نوشت3: دوربین همراهم نبود اجباراً با موبایل عکس گرفتم.

 


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 9:1 بعد از ظهر |

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

چند روز پيش،اجرا در يكي از ادارات شهر اهواز.چند روز پیش،اجرای یکی از ادارات شهر اهواز

سلام به همهء دوستان عزیزی که از هر راهی این وبلاگ رو پیدا کردند و از هر جایی به این وبلاگ اومدن...

راستش اون چیزی که من رو هم به عرصهء وبلاگ نویسی کشاند و باعث شد تا این وبلاگ شب نویس را راه اندازی کنم، همین فراگیر بودن عرصه و وسعت دنیای مجازی اینترنت و همگانی گردیدن این «زندگی دوم» در بین مردم کشورمان و بویژه جوانان خوب خوزستانی بود

چرا که لازم دیدم تا در میان مردم خوب استان، مخصوصاً جوانان عزیز و با مرام این استان، پایگاه و ارتباطاتی داشته باشم و در دنیای امروز، دفتر و دستک و office چیزی جدای از تعاریف 15-10 سال پیش است.

البته باید اقرار کنم که طی دو سال گذشته وبلاگ و وبسایت های دیگری نیز داشته ام ولی  هر کدام در موضوعات خاص و تخصصی با مخاطبین خاص و مخصوص به خود و نه چندان مردم پسند...

اما در اینجا تصمیم دارم تا آزادوار بنویسم : به قول برخی وبلاگ نویسان قدیمی، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد!!! هر چند که معتقدم که جان آدمیزاد ارزشمندتر و پیچیده تر از آن است که بتوان در مورد آن نوشت و آن را نقد کرد...

از سویی از آنجا که شغل من ایجاب می کند تا مرتب و بصورت مکرر در مراسم و مجالس گوناگون و با افرادی مختلف و در شهرهای زیادی از استان خوب خوزستان حضور یابم، نتیجتاً در طی این نشست ها مسائل و تجربیات زیادی بدست می آید که شاید نقل آن قضایا و تجربیات برای شما نیز شنیدنی و مفید واقع شود.

در پایان لازم است تا چند مورد را گوشزد و در واقع قرارداد رفاقت را منعقد کنیم:

1-  اول و ابتدا خود من به عنوان نویسندهء وبلاگ و سپس همهء دوستانی که به این وبلاگ ناقابل می آیند، موظف به حفظ فرهنگ ادبی و اجتماعی و اخلاقی حاکم بر جامعه می باشند و از استفاده از واژه ها و کلماتی که باعث خدشه دار شدن اخلاقیات اجتماعی است خودداری شود.

2-  عزیزانی که خودشان صاحب وبلاگ هستند و به این وبلاگ می آیند، اگر قابل دیدند و احساس کردند کلام این محیط، حرف دل آنان نیز می باشد، خوشحال میشم که بعد از اینکه این وبلاگ را تحت عنوان:شب نویس، لینک کردند مرا نیز مطلع ساخته تا آنها را هم در جمع پیوندهای این وب قرار دهم.

3-  از آنجا که در بسیاری از روزها بواسطهء مشغلهء زیاد شغلی و حجم بالای کارهای مختلف و ماموریت های خارج از اهواز، امکان سر زدن و دیدن کامنت های پر مهر شما عزیزان برای من ممکن نیست، و برای پیشگیری از سوء استفاده از فرصت طلبی برخی افراد نا اهل، نظریات خوب شما عزیزان پس از تایید، به نمایش در خواهند آمد.

4-  بزودی قالب وبلاگ تغییر نموده و یک قالب اختصاصی جای این قالب را خواهد گرفت، سعی من در قرار دادن یک سیستم اتو لینک در قالب جدید خواهد بود تا شما دوستان، بتوانید خودتان، مستقیماً و بدون نیاز به تایید من، وبلاگ و یا وبسایت خود را در اینجا لینک نمایید.

5-  خیلی مایل هستم که دوستانی که این وبلاگ را محیطی خوب و مناسب برای حضورشان می بینند، هر روز به سراغ من بیایند و ردپایشان را هر شب در اینجا ببینم.

6-    آمادهء شنیدن نصایح، توصیه و پیشنهادات همهء خوبان خواهم بود.

 

                                                                   یا علی

 


2 شب نويسي شده توسط بهرام مهتابی در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 9:37 قبل از ظهر |



Designer : Barbod Arjmand - BLOG THEME.IR