
به دخترم كه تازه از سالن آرايش بيرون آمده و آماده رفتن به مجلس جشن هستيم نگاهي مي كنم، آنقدر زيبا شده كه اشك چشمانم را نمي توانم مخفي كنم، هنوز پنج سالش تمام نشده ولي آنقدر شيرين زبان است كه هر جا مي رود، جاي خودش را باز مي كند،خانم آرايشگر هم سفارش دود كردن اسفند را كرده بود.....
مرواريدهاي سبز زيبا رنگي را كه آرايشگر ماهر، با نهايت هنر و استادي روي موهايش وصل كرده، زيبايي او را صد چندان نموده، دوست دارم با او حرف بزنم....و شروع مي كنم:
بابا جون، مي دوني اين مرواريدها از كجا اومدن؟
دخترم:بله بابا جون، يه آقاهه كه شغلش غواصيه رفته توي آب دريا، اينها رو از توي شيكم صدف خانوم دراورده و بعدش فروخته به مغازه دار، پولش رو گرفته رفته واسه بچه هاش چيزي بخره، بعد اين خانم آرايشگر هم اومده به آقاي مغازه دار پول داده و اين ها رو خريده اورده توي سالن آرايش، من هم پولش رو دادم و اينها رو از اون خريدم و.......
به خدا برايم اصلاً جاي تعجب ندارد كه كودكان زير پنج سال هم با پول و اسكناس آشنايند و مي دانند كه هيچ كاري را ديگر كسي مفت و مجاني انجام نمي دهد، چند وقت پيش هم با چند نونهال كه از مهد كودك براي اجراي برنامه بچه ها به استوديو اومده بودن، هم كلام شدم و ديدم كه اونها هم خيلي پول و ارزش اون رو مي شناسن، به ياد آوردم زماني كه من به اين سن و سال بودم، و نه تنها من، بلكه نسل من، اصلاً نمي دانستيم كه پول چيست و چه كاربردي دارد، خدا شاهده كه هميشه فكر مي كرديم كه همه چيز بر اساس دوستي و رفاقت رد و بدل ميشه و توي مهد و مدرسه به هم مي گفتيم: يه آقايي كه دوست باباي ماست، ديشب موهامون رو اصلاح كرد.....

این داستان ممکن است در جایی و در یک زمانی اتفاق افتاده و یا اینکه در آینده اتفاق بیفتد٬پس زیاد جدی نگیرید.
پرسيدم برنج..... كيسه اي چنده؟
گفت: هر كيسه 25000 تومن.
گفتم: عيد نوروز از شما خريدم 19000 تومن.
گفت:بله، ولي گرون شده توي همين چند روز.
گفتم: خب، چاره اي نيست، دو كيسه بزاريد كنار، ماشين همرام نيست.فردا صبح ميام مي برم.....
صبح كه رفتم گفت: مي بخشيد، اين برنج شده كيسه اي 27500 تومن!!!
پي نوشت1: اين داستان خيالي نيست(شايد هم باشد).
پي نوشت2: عكس تزئيني است.
پی نوشت۳: در پست قبلی مجبور شدم٬علیرغم میل باطنی ۴۱ کامنت از کامنت های دوستان را تایید نکنم.خواهش می کنم در گذاردن نظر٬رعایت قواعد و محدودیت ها را نموده تا برای هیچکدام از ما(نه من و نه سایر دوستان)مشکلی پیش نیاید.جای بسیاری از دوستان نیز در پست قبلی خالی بود:محمد مراد گرامی٬احمد گرامی٬ پیمان عزیزم٬ترانه خانم مهربان٬.....برای همگی آرزوی سلامتی دارم.

مي شناختمش.اولين بار چهار سال پيش توي يه كار نمايشي ازش دعوت كرده بودم و خوب هم خودش رو نشون داده بود، هشت ماه بعد دومين كار و پنج ماه بعد سومين كار نمايشي رو با هم انجام داده بوديم و بعد از اون ديگه هيچوقت نديده بودمش و فقط گاه گاهي پدر يا مادرش رو كه مي ديدم سراغ اون رو هم مي گرفتم....
اولين ملاقات ما اون يه دختر جوان 21 ساله بود و من سادگي و ساده پوشي و نجابتش رو خيلي دوست داشتم، ولي حالا سه سال از آخرين ملاقات ما مي گذشت و اين خانمي كه حالا در پارك كنار اين جوان ايستاده به جز نام و نام خانوادگي هيچ شباهت ديگه اي با اون نداره و حالا من رو به اون آقا معرفي مي كنه: جناب آقاي... كارگردان خوب كارهاي من و اين آقا هم نامزدم فرزاد......و چنان دست فرزاد را در دستش فشار داد كه احساس كردم كه اگر اين خانم، زور و قدرتي داشت الان فرياد اين فرزاد بيچاره در اومده بود.....
تبريك مي گم و براي هر دوشون آرزوي خوشبختي مي كنم و خداحافظي مي گيرم،چند قدمي هنوز دور نشدم كه صداي او من را به ايستادن مي خواند:
آقاي فلاني، تو رو خدا به بابا و مامانم چيزي نگيدا....آخه اونها هنوز خبر ندارن كه من نامزد كردم!!!
پي نوشت: راستي معاني واژه ها چقدر تغيير كرده اند، نامزد رو چند سال پيش يه چيز ديگه مي گفتيم، نه؟؟؟
پي نوشت بعدي: يعني ميشه يه آدمي به سن و سال من، اين همه از دنيا عقب افتاده باشه؟؟؟

حتماً شما هم بارها با اطلاعيه ها و آگهي هاي استخدام در شركت ها و سازمانها و جذب ويزيتور، با عنوان جالب « ترجيحاً خانم با روابط عمومي بالا » برخورد كرديد و شايد براي شما هم سوال پيش اومده كه اصلاً چرا خانم و چرا روابط عمومي بالا؟؟؟ خود من جواب چرا خانم رو خوب مي دونم ولي معناي روابط عمومي بالا برايم مبهم بود تا ديشب كه معناي دقيق اين اصطلاح روابط عمومي بالا واسم جا افتاد:
توي يكي از كافي نت هاي خوب و دنج اهواز نشسته بودم و مشغول رسيدگي به امور وب!!! بودم كه خانمي حدوداً 5-24 ساله زيبا چهره و خيلي هم شيك پوش وارد شد و با رويي گشاده و ناز و افادهء آنچناني (همون روابط عمومي بالا) وارد شد و مستقيماً به سراغ متصدي كافي نت كه سخت مشغول چت كردن در ياهو مسنجر بود رفت و با صدايي دلنشين سلامي كرد و آقا هم بدون اينكه حتي سرش را بالا بياورد زير لبي جوابي داد و به كارش ادامه داد.
دختر: مي بخشيد آقا، من از كانون تبليغات .... خدمتتون رسيدم واسه چاپ آگهي توي صفحهء نيازمندي هاي كانون....
مرد:ما نيازي نداريم، معمولاً مشتري هاي ما اينجا رو مي شناسن و به دوستانشون معرفي.....(در همين لحظه سرش را كمي بالا آورد و چشمي به جمال خانم انداخت)
تته پته افتادن و رنگ به رنگ شدن آقاي متصدي ديدني بود....
دختر: ولي من فكر مي كنم كه اينجا با تمام ويژگي هاش نياز به معرفي داره، شما نمي خوايد كه....
مرد: البته من با شما كاملاً موافقم، مخصوصاً اينكه تصميم داريم اينجا رو توسعه هم بديم.....اتفاقاً حس مي كنم بايد يه كمي تبليغ بكنم واسه اينجا....
دختر: موافقم،من هم واسه همين كار اينجا هستم ديگه،قيمتي هم نداره، مبلغ هر نوبت آگهي ميشه....
مرد: اصلاً قيمتش مهم نيست، هر چي كه باشه ارزش داره، ولي مي خوام كه خيلي ويژه و درست واسمون تبليغ كنيد!!!
دختر: اون كه حتماً، روي جفت چشمام....
مرد: چشماتون بي بلا،....راستي من مي تونم شمارهء شما رو داشته باشم؟
دختر: بله خواهش مي كنم: .....0935
مرد:واي واي واي...دور از جونتون،بلا نسبت شما باشه!!! خانمي مثل شما و 0935؟؟؟آخه شما بايد ايرانسل دستتون بگيري؟حيف نيست؟
دختر: خب....آخه تازه شروع به كار كردم، همين روزها يه خط ثابت واسه خودم مي خرم...
مرد: واسه چي شما بخري؟مگه من جنازه شدم كه شما بري واسه خودت خط بخري؟
دختر( با عشوه اي كه...الله اكبر!!!): واه....دور از جونتون، خدا نكنه....نگيد تو رو خدا....ناراحت شدم.
مرد(حسابي جو گير شده بود):آهاي پسر، بدو دم اين مغازه موبايل فروشي تا تعطيل نكرده، يه خط صفر با شمارهء روند و خوشكل با يه گوشي توپ واسه خانم بردار بيار....بهش بگو واسه من مي خواي(و چشمكي به همكارش مي زند)
مرد: خب راستي، واسه چي سرپا هستيد؟بشينيد تا بگم واستون بستني بيارن...
دختر: مرسي!!! دير وقته بايد برم خونه...
مرد: ميري، مگه منزلتون كجاست؟
دختر: يه جاي دور....
مرد:پشت قلهء قاف هم كه باشه، خودم ميرسونمتون.
دختر: مرسي، قصد مزاحمت ندارم.
مرد: چه حرفا؟شما مراحمي!!!
همكار مرد وارد مي شود و در حالي كه سعي دارد تا خنده اش را مخفي كند، رو به مرد مي گويد: همين چند دقيقه پيش تعطيل كرده....شكمش سير شده ديگه!!!
مرد: ايرادي نداره، صبح اول وقت يادت باشه، ببين جديدترين گوشي كه داره چيه، با يه خط توپ وردار و بيار بزار توي كشوي من......
و بعد رو به دختر: خوب خانومي(فوري پسر خاله شد)، من در خدمت شما هستم، مسيرتون كجاست؟.........
....و من معناي دقيق روابط عمومي بالا را دانستم!!!
پي نوشت1: اگر به زودي، شاهد آگهي استخدام با اين مضمون بوديد اصلاً تعجب نكنيد: به يك منشي قد بلند، ابرو كمون، چشم سياه، زيبا چهره، ترجيحاً خانم، نيازمنديم!!!
پي نوشت2: سه سال پيش خانمي براي من تعريف كرد كه براي استخدام به عنوان ويزيتور به يك شركت توليدي مراجعه كرده ولي مدير اون شركت كه يك مرد بوده به ايشون گفته:...با اين ابروها و صورت اصلاح نكرده؟؟؟!!!
پي نوشت3: راستي، تا بحال آگهي هاي استخدام ويزيتور و منشي خانم ترجيحاً دوشيزه را ديده ايد؟؟؟

چند روز پيش براي حل يك مشكل حقوقي به اتفاق طرف دعواي خودم به يكي از شعب حل اختلاف رفته بودم و چون بر حق بودنم كاملاً مشخص و واضح بود، نيازي هم به ايجاد رابطه و سفارش نديدم و بعد از چند دقيقه انتظار، وارد اطاق دادرسي شدم.
در بدو ورود به دفتر دادرسي، با آقايي كه مسئول رسيدگي به اين پرونده بود و ظاهري صالح و مومن هم داشت سلام و عليكي كردم و ايشان هم جواب دادند و بعد چنان با طرف دعواي بنده صميمانه دست داد و به زبان محلی و بدون زير نويس احوالپرسي كرد كه احساس كردم ايشون بعد از سالها انتظار پسر عموي گم شدهء خودشون رو پيدا كردن و تازه فهميدم كه دنيا دست كيه!!!
يك نوشته اي به نقل از مولا علي(ع) توي يه قاب قشنگ بالاي سر آقاي دادرس نصب شده بود بدين مضمون:«حق، ساده ترين چيز است وقتي كه از آن صحبت مي كنيم و سخت ترين چيز است وقتي كه بخواهيم بدان عمل كنيم».
نتيجه دادرسي كه اعلام شد، بيشتر به اين جمله ايمان آوردم!!!
پي نوشت1: چون به حقانيت خودم اعتقاد داشتم، بعد از خروج از محكمه، خيلي راحت گوشي موبايلم رو روشن كردم و شمارهء يك دوست را گرفتم و طي چند كلمه، موضوع رو به عرض اين بزرگوار رسوندم، و در همون لحظه نتيجه دقيقاً 180 درجه به نفع بنده چرخيد.به همين راحتي!!!
يه پي نوشت ديگه: همون مولا علي(ع) فرموده اند كه حق گرفتني است نه دادني، من هم رفتم و گرفتم!!!

